عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

وداع با شیره جانم...

1392/4/22 3:33
نویسنده : مامان متین
888 بازدید
اشتراک گذاری

ایلیا

 

آخ مادر ...
صدای تپش های قلبم را تو نیز می شنوی ؟
می بینی چه حالی دارم از جدایی ات ؟
می بینی عزیز دلم ؟


مگر نگفتم که آغوشت را از من دریغ نکن ؟
مگر نگفتم که باز بیا و لمــــــــس تن لطیف ات را سهم من بکن ؟
مگر نگفتم اگر نیایی ، من میمیرم ؟

پس چرا دیگر نمی آیی ؟
همان قدر طـــــــولانی ...
همان قدر آرام ...
همان قدر بکــــــر ...

چرا نمی آیی آخر مـــادر ؟!
بیا ؛ جان مادرت بیا !

نگاه به نوشته هایم نکن پسرکم . ساده نگیرشان !
تک تک این واژه ها با بغـــــــض آمده اند و اینجا جا خوش کرده اند .
بغضی که حتی یک لحظه هم رهایم نمیکند !

مگر ســـــــــــاده است دل کندن از آن لحظه ی شیرین ؟
از آن عاشقانه ی همیشه آرام ...

نه !
بخدا که ساده نیست .
احساس امروز من را ، فقط باید مادر باشی تا بدانی .
باید مادر باشی تا بدانی چه می گویم بهار زندگی ام .


کوچک آسمانی ام !

از دلتنگی این روزهایم برایت گفتم ، پس بگذار این را هم بگویم که ؛

 با همه ی اینها میخواهم تو خوب باشی .
تو خوب باش ، من فکری به حال دلتنگی هایم خواهم کرد .
تاب بیاور پسرم...

 

هر چند که با کردار و رفتار این روزهایت ثابت کرده ای که تاب آورده ای .
میدانم که به راحتی هضمش کرده ای .

خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر از این بابت مادر.
از اینکه مرحله ای دیگر از بالندگی ات را با شکیبایی پشت سر گذاشتی ممنون توام بی نظیــــــر من .

 

مبارک باشد این تجربه ی جدیدت گل زیبای من .
این استقلال !

 

می دانی ؟

اگر جانم را هم فدایت کنم ، باز هم کم است .
سوگــــــند به خدای احد و واحد که کم است در برابر این همه بردباری ات پاک بی همتای من .


حالا به مادرت قول میدهی که باز بیایی ؟

لااقل یک بار دیگر بیا ؛
نگذار که از این دلتنگی بمیــــــــــرم !


تو را قسم میدهم به نجابت آب و آینه ، باز هم بیا ...
من یک بغل از آغوشت را می خواهم !

 

 

پ.ن: بقیه در ادامه مطلب

پسرکم... عزیزه دلم... میدونم این مطلب و خیلی دیر نوشتم... مامان و ببخش... تاریخش و زیرش برات میزارم عشقم قلب

عزیزه مامان عید 92 که رفتیم رشت تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت، خیلی وابسته شده بودی و اصلا غذا نمیخوردی، به خاطر همین با دکترت مشورت کردم و تصمیم گرفتم عید که دورو برت شلوغه اقدام کنم شاید که کمتر عذاب بکشی ناراحت

گذاشتم میثم برگرده تهران و بعد شروع کنم چون اصلا حوصله نداشتم هی بیاد و مثلا دلسوزی کنه و منم بیشتر غصه بخورم...

به خاطر همین 4 فروردین که میثم رفت و منم از 5 فروردین که شما 22 ماه و 6 روزت بود، شروع کردم...

روز اول خیلی غصه خوردی منم دست کمی از تو نداشتم... با گریه تو زار زار گریه میکردم و یه جورایی از تو هم بدتر بودم... وقتی میومدی تو بغلم و هی خودت و فشار میدادی به سینم و منم مجبور بودم سرت و گرم کنم ولی مگه حواس خودم پرت میشد؟ اینقدر گریه کردم و غصه خوردم که دیگه نا نداشتم...

همش به خودم میگفتم ای کاش از اول بهش شیر خشک میدادم تا بچم اینقدر عذاب نکشه...

کلا پروسه از شیر گرفتنت 10 روز طول کشید، 10 روز که برای من 10 سال طول کشید ولی هر روز که میگذشت انگار شما راحت تر  و بی خیال تر میشدی و من دلتنگ تر و غصه دار تر نگران

دیگه خیلی بهتر غذا میخوردی... هنوزم وقتی خوابت میگرفت به عادت همیشه میومدی تو بغلم و نگاهم میکردی تا خوابت ببره منم سفت بغلت میکردم و دلم نمیومد بذارمت زمین، مگه میشد نگات نکنم... بوت نکنم... احساس میکردم هر لحظه دارم میمیرم...

مامانم از عطاری برام صبر زرد گرفته بود و ازش استفاده میکردم در طول روز وقتی می می میخواستی و بهت میگفتم اوف شده میومدی و زبون میزدی میدیدی تلخه و میرفتی... ولی من جیگرم اتیش میگرفت...

شبا اگه از خواب بیدار میشدی بهت شیر میدادم که راحت بخوابی...

کلا راحت گذاشتی کنار... البته این اقتضای سن و رشدت بود... ولی نمیتونی تصور کنی به من چی گذشت...

هنوزم یاد اون روزا میفتم اشک تو چشام حلقه میزنه... حتی الان که دارم این مطلب و مینویسم نمیدونی چقدر اشک ریختم... دلم برات تنگه ایلیا... با اینکه پیشمی... با اینکه روزی 1000 بار بغلت میکنم و میبوسمت ولی هنوزم عادت نکردم... هنوزم دلم میخواد بغلت کنم شیر بخوری و من بهت نگاه کنم به چشمات... به اون مژه های بلندت... به صدای نفس کشیدنت حین مک زدن... به دستات که همش با موهام و صورتم بازی میکردی تا اسم اجزای صورت و برات بگم... دلم تنگته ایلیا...

 

 پسرکم...

ایلیای من...

گل زیبایم...

بزرگ شدنت مبارک...

ولی "با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته"

 

 

پ.ن: شروع 1392/01/05

تا 10روز تقریبا تموم شد، ولی تا 1 ماه همش دلت هوای می می میکرد و میومدی سمتم و بغلم میکردی و خوابتم میگرفت توبغلم میخوابیدی عزیزکم. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (21)

زهرا مامان ایلیا (شیرین تر از عسل )
22 تیر 92 3:32



خیلی سخته زهرا جون
مامان آرینا موفرفری
22 تیر 92 5:19
سلام دوست عزیز دخترم در جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کرده خوشحال می شم بهش رای بدین خیلی ساده ست فقط عدد 143 را به 20008080200 اس ام اس کنید.هر کسی موبایل داشته باشه می تونه رای بده.مرسی از لطف ومهربونی شما.

http://arinanafasam.niniweblog.com


اگه شد حتما
مامان تینا و رایان
22 تیر 92 11:11
واااییی متین اولش رو که خوندم دلم هری ریخت پایین...تا اینکه ادامه مطلبو خوندم..خیلی با احساس نوشتی...منم اشکم دراومد..کاملا حس میکنم چی میگی..
منم سر تینا اینجوری بودم...الان هم که رایان زیاد شیر منو دوست نداره خیلی غصه می خورم..مگه ادم چندبار میتونه مادر بشه تا این لذت رو تجربه کنه؟این روزها هر لحظه شیرخوردن رایان رو با تمام وجود دوست دارم و میخوام زمان ثابت بمونه و شیر خوردنش تمام نشه...نمیدونم اون پستی که توش نوشته بودم دوست دارم بچه ها همیشه نی نی بمونن رو خوندی یا نه ..ولی واقعا دوست دارم این ثانیه ها و لحظه ها تموم نشن


اره شادی جون بچه ها زود فراموش میکنن ولی مادرها خیلی براشون سخته
الان هی به ایلیا میگم بیا ماما بغلت کنه لالا کن ولی اینقدر وول میخوره از خیرش میگذرم
مامان حنانه زهرا
22 تیر 92 15:29
عزیزم اول جواب سوالتو بخون.
اینم کد





چشم ممنون
ولی کد نیومد
مامان حنانه زهرا
22 تیر 92 16:05
http://www.behtarinabzar.ir/118//ابزار وب/کد-گذاشتن-عکس-در-وب-سایت
واسه کد برو به این ادرس عزیزم



مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییی
مامان حنانه زهرا
22 تیر 92 16:27
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا افرین مامی موفق شدی


نه بابا از یه وبلاگی کد عکس برداشتم از اون عکس خوشگلا نمیتونم بزارم تو ویرایش
مامان ریحان
23 تیر 92 0:10
سلام
مرد شدنت مبارک ایلیا جون ایشالا روزی داماد شدنت
سخته متین جون اما چاره چیه یه روزی شروع کردیم یه روزم تموم باید می کردیم


مرسی خاله جون
اره ولی واقعا سخت بود
مامان امیر حسین
23 تیر 92 13:37
وای منم بردی به اون روزااما در مورد امیرحسین اون راحت کنار اومد و برای من سختتر بود.هرچند که خوشحال بودم چون احساس میکردم دینم رو به پسرم ادا کردم و الان پسرم کلی بزرگ شده.بزرگ شدنت مبارک ایلیا کوشولو


ایلیا هم راحت قبول کرد ولی برای من وحشتناک بود
الانم دلم کلی هوای اون وقتارو میکنه
مامان حنانه زهرا
23 تیر 92 13:38
عزیزم لینک شدی
افتخارمیدین؟


با کمال میل و افتخار
مامان حنانه زهرا
23 تیر 92 15:44
عزیزم توویرایش قالبت دنبال متن بالایی بگرد وکدرو انتهای اون پیست کن.شکلم که انتخاب میکنی اول کلیک راست کن بعد بزن نمایش اطلاعات تصویر.از روی اون اطلاعات که همون ادرسه کپی کن به جای your urlبذار.بعدبزن پیش نمایش قالب ببین عمل میکنه.یه خورده که کار کنی راحت دستت میاد.



ممنونم عزیزه دلم با راهنمایی های شما بلاخره موفق شدم
البته نصفه و نیمه
مامان حنانه زهرا
23 تیر 92 19:39
عزیزم من که تازه اول کارم ولی با خوندن احساست اشک تو چشام جمع شدو یه حس ترسی تو وجودم افتاد.نمیدونم من میخوام چیکارکنم؟


خوب واقعا سخته، بچه ها زود عادت میکنن ولی مامانا واقعا براشون سخته، حداقل برای من که اینطور بود
مامان تینا و رایان
23 تیر 92 23:45
مرسی به خاطر همه چی متینم
ببخشید که برای تشکر و صحبت و سوال پرسیدن راهی بجز کامنت گذاشتن ندارم...یه سبد گل واسه مهربونیهات


این چه حرفیه شادی جون من که کاری نکردم باور کن خیلی دوستت دارم
شادی
24 تیر 92 2:28
هیییی.

عزیزم. غصه نخور .
خدا رو شکر که تونستی بهش شیر بدی و از این بابت خوشحال باش.

وقتی خوندم خیلی دلم گرفت . یاد خودم افتادم. من تا 6 ماهگی به آوینا شیر دادم و یک رژیم سختی گرفتم (به خاطر آلرژی آوینا) ولی بعدش مجبور شدم بهش شیر خشک بدم. خیلی دردناک بود.


واقعا برای مامانا سخته کنار ومدن باهاش
ممنونم دوست خوبم
شازده امیر و رها بانو
24 تیر 92 3:06
سلام عزیزم من الان وبتو دیدم و خوندم واقعا با این نوشته ات گریه کردم خیلی خیلی دلم گرفت چون من نتونستم به هیچکدوم از بچه هام شیر بدم همیشه ارزوشو داشتم اما نشد هر دوتاشون شیر خشکی شدن . بهتون تبریک میگم که با همکاری ایلیای گل تونستین این پروسه سخت رو به پایان برسونین با تبادل لینک موافقین؟


ممنونم از لطفت دوست خوبم، هنوزم بعد از 3 ماه دلم لک میزنه برای اون روزا
با افتخار لینک شدید عزیزم
فریماه
24 تیر 92 18:21
وای متین جون قلبم اومد تو دهنم. چه عنوان پستی و چه مقدمه ای.
ولی خداروشکر که گل پسر این مرحله از زندگیشو هم پشت سر گذاشت با تجربه خوب.


ممنون فریماه جون
هنوزم یه وقتایی اینقدر دلم هوای اون وقتارو میکنه که گریم میگیره
مامان خورشید
24 تیر 92 20:40
اخیش بگردم عزیزم
متین جون اپ کردم رمزم هم همون عزیزم


مرسی خورشید جونم بوووووووووووووووووووس
مامان دانیال
26 تیر 92 0:01
سلام متین جون نازم الهی من فدای ایلیا بشم خیلی با احساس نوشتی گریم گرفت الهی واسه دانیالم بمیرم من الان با این اوضاعم باید تا 2-3ماه آینده از شیر بگیرمش بچم فوق فوقش باید تا1سال و 4ماهگی شیر بخوره ایلیای خوشگلمو ببوس و بچلونش یه عالمه اینم واسه خودت


اره عزیزه دلم خیلی خیلی سخته
نگران دانیال جون نباش بچه ها زود یادشون میره، مامانا بیشتر عذاب میکشن
صوفیا مامان سامیار
27 تیر 92 2:40
سلام عزیزم .این پست رو که خوندم اشکم در اومد اخه منم میخوام پسرمو از شیر بگیرم ولی خیلی میترسم اونم به خاطره اینکه تا شیر نخوره خوابش نمیگیرهشما نوشته بودی شبا بهش شیر دادین که بخوابه درسته؟!!!


برای مامانا خیلی خیلی سخته
ایلیا هم بدون شیر خوابش نمیگرفت ولی خوب زود عادت کرد...
موفق باشی دوست خوبم
صوفیا مامان سامیار
28 تیر 92 3:44
ممنون عزیزم به خاطره کمکت .روی ماه پسرتو ببوس


خواهش میکنم عزیزه دلم
الهام مامان علیرضا
29 تیر 92 9:58
ای جانم
خیلی سخته می دونم
البته من علیرضا رو تو هفده ماهگی از شیر گرفتم خیلی راحت بود حتی صبر زرد هم که گرفته بودم اصلا استفاده نشد
خدا رو شکر که راحت شدی
حالا باید فاز پروژۀ از پوشک گرفتن و شروع کنی؟!
منم درگیر همین از پوشک گرفتنم...


اره واقعا سخت بود، البته منظورم به خودمه که خیلی بهم سخت گذشت وگرنه ایلیا زود عادت کرد
وااااااااااااایی از پوشک گرفتن که برای من معضل شده
امید کوچولو
5 مرداد 92 1:54
خاله بهم رأی میدی؟امید


متاسفانه دیگه هیچ خطی ندارم که بتونم رای بدم