وداع با شیره جانم...

آخ مادر ...
صدای تپش های قلبم را تو نیز می شنوی ؟
می بینی چه حالی دارم از جدایی ات ؟
می بینی عزیز دلم ؟
مگر نگفتم که آغوشت را از من دریغ نکن ؟
مگر نگفتم که باز بیا و لمــــــــس تن لطیف ات را سهم من بکن ؟
مگر نگفتم اگر نیایی ، من میمیرم ؟
پس چرا دیگر نمی آیی ؟
همان قدر طـــــــولانی ...
همان قدر آرام ...
همان قدر بکــــــر ...
چرا نمی آیی آخر مـــادر ؟!
بیا ؛ جان مادرت بیا !
نگاه به نوشته هایم نکن پسرکم . ساده نگیرشان !
تک تک این واژه ها با بغـــــــض آمده اند و اینجا جا خوش کرده اند .
بغضی که حتی یک لحظه هم رهایم نمیکند !
مگر ســـــــــــاده است دل کندن از آن لحظه ی شیرین ؟
از آن عاشقانه ی همیشه آرام ...
نه !
بخدا که ساده نیست .
احساس امروز من را ، فقط باید مادر باشی تا بدانی .
باید مادر باشی تا بدانی چه می گویم بهار زندگی ام .
کوچک آسمانی ام !
از دلتنگی این روزهایم برایت گفتم ، پس بگذار این را هم بگویم که ؛
با همه ی اینها میخواهم تو خوب باشی .
تو خوب باش ، من فکری به حال دلتنگی هایم خواهم کرد .
تاب بیاور پسرم...
هر چند که با کردار و رفتار این روزهایت ثابت کرده ای که تاب آورده ای .
میدانم که به راحتی هضمش کرده ای .
خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر از این بابت مادر.
از اینکه مرحله ای دیگر از بالندگی ات را با شکیبایی پشت سر گذاشتی ممنون توام بی نظیــــــر من .
مبارک باشد این تجربه ی جدیدت گل زیبای من .
این استقلال !
می دانی ؟
اگر جانم را هم فدایت کنم ، باز هم کم است .
سوگــــــند به خدای احد و واحد که کم است در برابر این همه بردباری ات پاک بی همتای من .
حالا به مادرت قول میدهی که باز بیایی ؟
لااقل یک بار دیگر بیا ؛
نگذار که از این دلتنگی بمیــــــــــرم !
تو را قسم میدهم به نجابت آب و آینه ، باز هم بیا ...
من یک بغل از آغوشت را می خواهم !
پ.ن: بقیه در ادامه مطلب
پسرکم... عزیزه دلم... میدونم این مطلب و خیلی دیر نوشتم... مامان و ببخش... تاریخش و زیرش برات میزارم عشقم 
عزیزه مامان عید 92 که رفتیم رشت تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت، خیلی وابسته شده بودی و اصلا غذا نمیخوردی، به خاطر همین با دکترت مشورت کردم و تصمیم گرفتم عید که دورو برت شلوغه اقدام کنم شاید که کمتر عذاب بکشی 
گذاشتم میثم برگرده تهران و بعد شروع کنم چون اصلا حوصله نداشتم هی بیاد و مثلا دلسوزی کنه و منم بیشتر غصه بخورم...
به خاطر همین 4 فروردین که میثم رفت و منم از 5 فروردین که شما 22 ماه و 6 روزت بود، شروع کردم...
روز اول خیلی غصه خوردی منم دست کمی از تو نداشتم... با گریه تو زار زار گریه میکردم و یه جورایی از تو هم بدتر بودم... وقتی میومدی تو بغلم و هی خودت و فشار میدادی به سینم و منم مجبور بودم سرت و گرم کنم ولی مگه حواس خودم پرت میشد؟ اینقدر گریه کردم و غصه خوردم که دیگه نا نداشتم...
همش به خودم میگفتم ای کاش از اول بهش شیر خشک میدادم تا بچم اینقدر عذاب نکشه...
کلا پروسه از شیر گرفتنت 10 روز طول کشید، 10 روز که برای من 10 سال طول کشید ولی هر روز که میگذشت انگار شما راحت تر و بی خیال تر میشدی و من دلتنگ تر و غصه دار تر 
دیگه خیلی بهتر غذا میخوردی... هنوزم وقتی خوابت میگرفت به عادت همیشه میومدی تو بغلم و نگاهم میکردی تا خوابت ببره منم سفت بغلت میکردم و دلم نمیومد بذارمت زمین، مگه میشد نگات نکنم... بوت نکنم... احساس میکردم هر لحظه دارم میمیرم...
مامانم از عطاری برام صبر زرد گرفته بود و ازش استفاده میکردم در طول روز وقتی می می میخواستی و بهت میگفتم اوف شده میومدی و زبون میزدی میدیدی تلخه و میرفتی... ولی من جیگرم اتیش میگرفت...
شبا اگه از خواب بیدار میشدی بهت شیر میدادم که راحت بخوابی...
کلا راحت گذاشتی کنار... البته این اقتضای سن و رشدت بود... ولی نمیتونی تصور کنی به من چی گذشت...
هنوزم یاد اون روزا میفتم اشک تو چشام حلقه میزنه... حتی الان که دارم این مطلب و مینویسم نمیدونی چقدر اشک ریختم... دلم برات تنگه ایلیا... با اینکه پیشمی... با اینکه روزی 1000 بار بغلت میکنم و میبوسمت ولی هنوزم عادت نکردم... هنوزم دلم میخواد بغلت کنم شیر بخوری و من بهت نگاه کنم به چشمات... به اون مژه های بلندت... به صدای نفس کشیدنت حین مک زدن... به دستات که همش با موهام و صورتم بازی میکردی تا اسم اجزای صورت و برات بگم... دلم تنگته ایلیا...
پسرکم...
ایلیای من...
گل زیبایم...
بزرگ شدنت مبارک...
ولی "با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته"
پ.ن: شروع 1392/01/05
تا 10روز تقریبا تموم شد، ولی تا 1 ماه همش دلت هوای می می میکرد و میومدی سمتم و بغلم میکردی و خوابتم میگرفت توبغلم میخوابیدی عزیزکم.


وداع با شیره جانم...
